امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

سرعین و چالوس 92 ...

عزیزترین من، امسال هم مثل این چند ساله تصمیم به مسافرت داشتیم. ولی شما واقعا خیلی خیلی مشتاق بودی و همش از ما میپرسیدی که کی میریم دریا. امسال تصمیم بر این شد که اول از راه زنجان بریم سرعین که واقعا یه حال و هوایی دیگه ای داشت و از اونجا بریم چالوس که اونجا دایی تقی اینا که شما بهش میگی دایی ممد به ما ملحق بشن. شما و بابایا در حال ببعی سواری نرسیده به اردبیل(که انگاری بابایا خوابش میاد) شما در حال نگاه کردن به ببعی ها و دوربین وقتی به اقامت گاهمون توی سرعین رسیدیم اونجا سه تا توله سگ دیدیم که  شما و بابایا حسابی کیف کرده بودین و همش بهشون غذا میدادین شما پشت پنجره در حال دیدن هاپوها و...
30 مرداد 1392

شبهای قدر 92 ...

خوشگل پسر مامانا ، شبهای قدر امسال تصمیم گرفتیم که بریم حاج محمود خیلی شب های خوبی بود و شما کاملا پسر خوبی بودی و یک تفاوت بزرگ که، یه میکرفن و یه ورق با خودت می آوردی هیئت تا با حاج محمود سینه زنی بخونی وعین کارهایی که حاجی میکرد شما هم انجام میدادی و چون  مراسم شب قدر توی یه مدرسه انجام میشه دورو وریامون همه غریب بودن و فقط حواسشون پرت شما شده بود و همش قربون صدقه ات میرفتن.همه میگفتن قشنگ معلومه که بچه هیئتیه منم با افتخار  میگفتم بله. میدوونی شاید این چیز خیلی خیلی کوچیکی باشه ولی اون موقع بود که فهیدم واقعا مادر و پدر ها  چطور به بچه هاشون افتخار میکنن و باعث غرورشون میشه. ...
25 مرداد 1392

رمضان 92 ...

سلام یکی یه دونه ی من ... این یک ماه انقدر سرم شلوغ بود که اصلا نتونستم وب رو آپ کنم  ولی قول میدم همه رو برات بنویسم. ماه رمضون امسال واقعا فراموش نشدنی بود قبل از شروع ماه رمضون با بابایا تصمیم گرفتیم که افطاری هامون رو زودتر بدیم که هر وقت خواستیم مسافرت بریم هیچ دغدغه ای نداشته باشیم. چهار شنبه ماه رمضون شروع شد و از قبل از شروع ماه با آنا تصمیم گرفتیم که پنجشنبه آنا دایی هارو دعوت کنه و فرداش ما. چهارشنبه زن عمو زنگ زد و برای پنجشنبه ما رو دعوت کرد ولی بابایا قبلش به من گفته بود که هر کسی که اول دعوت کنه خونه ی همون میریم.(کلا امسال برنامه داشتیم) هفته ی بعدش خانواده ی بابایا رو دعوت...
25 مرداد 1392

شیطنت های این روزها . . .

سلام عشق من این روزا خیلی نا فرمان و سرکش شدی. هر کاری که بخوای انجام میدی و اصلا به حرف هیچ کسی هم گوش نمیدی. یعنی فقط مخالفت میکنی.مثلا دیروز تا ازت غافل شدم دیدم داری با ماشین لباسشویی بازی میکنی هر چی هم بهت گفتم امیرعلی خطرناکه برق میگیرتت میگفتی بگیره,نمیام,نمی خوام. تو هر کاری من فقط با مخالفت های تو مواجهم و واقعا موندم که چطور باید باهات رفتار کنم. البته یه راه حل کوچولو پیدا کردم,مثلا همون دیروز وقتی داشتی با ماشین لباس شویی بازی میکردی بعد از اعتراضای من وقتی دیدم به حرفم اهمیت نمیدی بهت گفتم باشه دست بزن تا برق بیگیرتت بعش بازم گفتی نمی خوام ولی دیگه به ماشین لباس شویی دست نزدی.  و...
11 تير 1392

ارنگه زیبا . . .

سلام عشق مامانا خوبی جوجوم؟ من تنبلی نمیکنم که وبلاگ تو دیر به دیر آپ میکنما ,شما خیلی شیطون شدی و به من وقت نمیدی. روز پنجشنبه من به بابایا گفتم که جمعه سر کار نره و باهم بریم ارنگه. چون الان اونجا واقعا سرسبز و زیباست. عشقم در حال سرسره سواری اینجا هم بعد از چیدن توت در حال بر گشت به خانه امیرم در لا به لای آلبالوها این هم کوچه باغیه که به خونه ی بابا اکبر میرسه و واقعا زیباست ,یه کم که جلوتر میریم درختهای آلبالو و گوجه سبز از دو طرف به هم ریسدن. نزدیک خونه بابا اکبر یه خانواده افغانی زندگی میکنن که خیلی بچه دارن.تو خونشون خروس و مرغ دارن که شما همش دوست داری برای پیششون ولی خیلی هم...
8 تير 1392

اسوه صبر . . .

شهادت صديقه صغري، محبوب آل عبا، زينت علي مرتضي(ع)، غمخوار حسن مجتبي(ع)، رهرو راه سيدالشهدا و خواهر گرامي قمر بني هاشم، علمدار کربلا، را به عاشقان و دوستداران آل محمد(ص) تسليت مي گوييم ...
19 خرداد 1392

تولدی دیگر . . .

سلام عشق من , میدونی که تولد شما ٢١ اردیبهشته و امسال چون تولد شما افتاده بود به شنبه دایی آنا و زینب جون زنگ زدن که برای ٢ روز قبلش بیان پیش ما بابایا هم گفت که ببریمشون طلائیه. همون شب که عمه آخر شب مهمون ما بود به شما گفت که اونم برات کیک میگیره. و چون جمعه اش بابایا به ما قول داده بود که ما رو نمایشگاه کتاب ببره ما نتونستیم خونشون بریم و اینکه همشون مهمونی دعوت بودن. من خیلی روز شنبه منتظرشون بودم که بیان خونمون ولی نیومدن دیگه. جمعه ی هفته ی بعدش بابایا گفت که من از سر کار اومدم حاظر باشین که می خوام امیرعلی رو ببرم  سرزمین عجایب و زاز اون ور هم بریم خونه ی بابا اکبر . پسملکم در سرزمین عجایب ...
4 خرداد 1392

روز بابایا . . .

مهدی عزیزم, دست های پر توانت ، همیشه بزرگ ترین حامی زندگی ام بوده و آغوش امن تو بهترین جا برای فراموشی غم های زندگیم . روزت مبارک مرد زندگیم ، دوستت دارم . . . امیر کوچولوم, روز شما هم مبارک عشقم بله دیگه شما هم مرد کوچولویی. بابایا جونم, چقدر تلخه یه سنگه سرد و جاي دستای گرم و صورت بابات ببوسی *دوست دارم بابايي* بابایا جونم, پدرم ، تاج سرم ، تو اعتبار منی ، تو تکیه گاه منی بدون تو و محبت های بی پایان تو هیچم امیدوارم بتونم فرزند خوبی برای شما باشم بهترین پدر دنیا ، روزت مبارک     پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون ...
4 خرداد 1392

تفریح های دیروز ...

موش کوچولوی مامانا بابایا بهمون قول داده بود که دیروز هم مارو نمایشگاه کتاب ببره و هم سینما تا فیلم رسوایی رو که خیلی تعریف شو شنیده بودیم ببینیم. از طرفی هم چون شما تا حالا سینما نرفته بودی خیلی نگران بودم که اونجا اذیت کنی یا بخوای سروصدا کنی. ولی برعکس خیلی خیلی پسر خوبی بودی و فقط یه کمی اونم آخرای فیلم چون حوصلت سر رفته بود بازی گوشی میکردی. پسملکم در نمایشگاه و یه عالمه کتاب رنگ آمیزی که همه رو آنا برات خرید آنا جونم دستت درد نکنه   ...
21 ارديبهشت 1392